تبليغاتX
سرگشته
سرگشته
بیابان های خشک بی آب و علف
غیبت
دوستان عزیز

به دلیل گرفتاری ناگهانی کاری چند روزی نیستم

بر می گردم

|+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:40  توسط سرگردان  | 

سنگ توالت
این مطلب رو خوندم فکر کنم دیگه به کامپیوتر دست نمی زنم:

هفت تیر ۷tir.com : بنا بر يک تحقيق علمي، ميزان باکتري‌ها و ميکروب‌هاي موجود روي دکمه‌هاي کامپيوتر، بيشتر از مقدار متوسط اين موجودات بر سنگ سرويس‌هاي بهداشتي است.

در پي تقاضاي مجله «ويچ کامپيوتر»، يک بيولوژيست به وسيله ميکروسکوپ‌هاي الکترونيکي، کيبوردهاي يک شرکت عمده را مورد آزمايش قرار داده و نتايج شگفت‌‌آور آن را در اختيار اين مجله قرار داده است.

در اين بررسي، پنج کيبورد مورد آزمايش شده از ميان کيبورد‌هاي يک شرکت صاحب نام انگليسي، ۱۵۰ برابر ميزان قابل قبول موجودات مضر براي سلامتي انسان در محيط کار را نشان داده و حاكي از آن است كه وجود موجودات ميکروسوپي مضر بر بقيه کيبوردها، پنج برابر سنگ توالت‌هاست.
بر پايه تحقيقات انجام شده، اصلي‌ترين علت وجود ميکروب‌ها و باکتري‌ها، تميز نكردن کيبوردها از يك سو و تماس هميشگي دکمه‌ها با انگشتان آلوده کاربران، از سوي ديگر است.

در اين زمينه، بيولوژيست‌ها و مسئولان بهداشتي، دو عامل اصلي را در انتقال و رشد ميکروب‌ها و باکتري‌ها روي کيبوردها ذکر مي‌کنند:
يکي از عوامل اصلي، انتقال ميکروب‌ها و باکتري‌هاي انگشتان آلوده کاربران است. در حالت عادي، افراد در مدت يک ساعت، بارها دست خود را به دهان و بيني مي‌برند و ميکروب‌هاي موجود در اين نواحي را با زدن کيبورد به دکمه‌هاي آن منتقل مي‌کنند. از سوي ديگر، افراد پس از بيرون آمدن از توالت با دست‌هاي آلوده، ميکروب‌هاي موجود بر دست‌ها را به کيبورد منتقل مي‌کنند؛ اين موضوع بيشتر درباره افرادي صادق است که پس از بيرون آمدن از توالت، دست‌هاي خود را نمي‌شويند.

دومين عامل رشد ميکروب‌ها روي کيبوردها، تغذيه به هنگام کار كردن است، چرا که ريزه‌هاي غذايي که روي دکمه‌ها و شيارهاي کيبورد و اطراف آن به جاي مي‌ماند، لانه مساعدي براي توليد و تکثير آنهاست.
يکي از بيولوژيست‌هاي فرانسوي در اين باره مي‌گويد: تغذيه به هنگام کار با کيبورد و با دست‌هاي نشسته، مثل اين است که فرد در توالت غذاي خود را صرف کند و حتي بدتر.

در يک نظرسنجي در همين زمينه، بيش از ۱۰ درصد کاربران کامپيوتر، هرگز کيبورد خود را تميز نمي‌کنند و ۲۰ درصد هم هرگز به فکر نظافت موس کامپيوتر خود نيستند.
توصيه مسئولان بهداشتي به عنوان پيشگيري از ابتلا به ميکروب‌هاي کيبوردي، شستن دست‌ها با صابون پس از کار کردن با اين وسيله و پيش از غذا و پرهيز از خوردن در هنگام كار و نظافت کيبوردها در فواصل کوتاه با اسپري‌هاي مخصوص است .

|+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:24  توسط سرگردان  | 

ماهی قرمز
وقتی فکر می کنی متوجه می شی که ای بابا کلی بازنده ای!کلی عقبی!
کشک کی !پشم کی !
کی به کیه!بزن بیرم!کجا بریم!نمی دونم!
داشتم با یکی از دوستان صحبت می کردم در مورد عقیده و پایداری در برابر عقیده!!!از دیدگاه تعصب تا حدودی به صورت مساله نگاه می کرد و صحبت کشید به اینجا که مجبور شدم براش تعریف کنم:
در سالهای جنگ و دفاع مقدس! در یک گروهان دانش آموزی به جبهه اعزام شدیم!پسر بچه ای شیطون و شلوغ از خونواده ای غیر مذهبی و به قول اون موقعیا طاغوتی که اصلا به کتشون نمی رفت که ممکنه پسرشون یه روزی جیم بزنه و از مدرسه فرار کنه بره!!!
دو هفته آموزش در یگان های بسیجی و نیروی سیال جوانی رو می دیدم که به چه سرعتی پیش به سوی دفاع از وطن دفاع از دین و ..... به سرعت ارگانیزه می شدند و از ۱۱ سال شروع می شد به بالا!و چند وقت پیش داشتم بهشت زهرا قدم می زدم و سنگ قبرها رو می خوندم !واقعا اگه رسیدین یه سری بزنین میانگین ۱۶ سال و کمی بیشتر یا کمتر!
خلاصه تعریف کردم براش که وقتی رسیدم چی دیدم و چی شد و مفهوم شهادت چیه !و خیلی صحبت های دیگه که از حوصله اینجا خارجه!!!

تهش فهمیدم که دیدگاه ها خیلی روی نقش آدمها تاثیر می زاره!

نقش من می تونه نقش رود باشه می تونه نقش درخت باشه!ولی نقش ماهی های کوچولوی توی اون دریا خیلی بهرته!
کاش ماهی قرمز بودم!

بعدش داشتم به این اپرای واقعا جاویدان گوش می کردمTime To Say Goodbye با صدای مخملین Sara Bightman و همخوانی تنور بسیار قوی و دوست داشتنی من Andera Bucelli که واقعا وقتی آدم گوش می کنه حس می کنه تمام هنر خلقت توی این آدم ها به کار رفته و واقعا وقتی این نتها رو می خونن من که حالم دگرگون می شه!

این تصویر اجرای زنده اوپرایه که گفتم

اینم یکی از ترانه های عجیب و همیشه ماندگار این بانوی خوش صدا

I close my eyes
only for a moment and the moment's gone
All my dreams pass before my eyes in curiosity

Dust in the wind
All they are is dust in the wind
Same old song

Just a drop of water in an endless sea
All we do crumbles to the ground, though we refuse to see

Dust in the wind
All we are is dust in the wind

Don't hang on, nothing lasts forever but the earth and sky
It slips away and all your money won't another minute buy

Dust in the wind
All we are is dust in the wind

Dust in the wind
Everything is dust in the wind


|+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:52  توسط سرگردان  | 

داستان درخت
درخت کنار رود ایستاده بود و خیره به آب نگاه می کرد و ریشه هایش را در رود پهن کرده بود به رود گفت خیلی سردی و تند رود جواب داد نه سردی من و نه تندی من به کار تو می آید آب را بنوش!
درخت بازهم گفت کجا می روی با این عجله؟رود گفت به دریا!درخت گفت دریا کجاست؟!رود گفت جایی است که همه رودها به آن می رسند و پر است از آب  ،آبی گرم و آرام!
درخت گفت من را هم با خود می بری!؟
رود گفت نمی توانی با من بیایی!
درخت گفت می توانم !
رود گفت بیا برویم !
درخت خواست برود ولی ریشه هایش در خاک بود ونمی توانست تکان بخورد!رود خندید و گفت دیدی گفتم نمی توانی!درخت غمگین شد و به فکر فرو رفت!رود گفت فکر نکن دریا رفتن تو با نابودی یکسان است درخت های زیادی یا من به دریا آمدند ولی دیگر درخت نبودند!
درخت گفت از دریا بگو!
رود گفت دریا دریاست!آبی است و بی نهایت!آرم است و خشمگین !بزرگ است و مهربان و بخشنده!مردمان روزی می گیرند از دریا و من هم می روم تا با او یکی شوم!
درخت گفت یکی شدن یعنی چه؟
رود گفت یعنی اب شیرین من شور میشود و آب سرد من گرم!ماهی های من می میرند اگر با من تا آنجا بیایند و ماهیان دریا از خنکی من خوشحال می شوند و من دیگر من نیستم دریا می شوم!
درخت گفت مرا هم ببر!می خواهم دریا شوم!
رود گفت بیا برویم و خندید!
درخت گفت نمی توانم کمکم کن!
رود گفت باید ریشه کن شوی!!!
درخت پرسید درد دارد!؟
رود گفت نمی دانم درخت نیستم ولی درختانی که با من آمدند می گفتنتد درد زیادی دارد!
درخت گفت مرا ببر!
رود گفت صبر کن تا آخر هفته سیلی می آید و من تو را با خود خواهم برد!
و درخت صبر کرد!
و هفته بعد صدای غرش رود بلند بود و خشمگین می غرید!
به درخت گفت آماده شو برویم!
درخت گفت می ترسم!
رود گفت صبر نمی کنم تورا می برم ریشه هایت را شل کن و خود را در من رها کن!
و درخت صدای شکستن شاخ و برگش را شنید و درد ریشه ها با آسمان بلند شد!
درخت بیدار شد و دید به سرعت در حرکت است و رود می خندد!
رود گفت بالاخره با من همسفر شدی
درخت گفت واقعا!!!؟
رود گفت دریا را می بینی!
درخت به جلو نگاه کرد و آن آبی بیکران را دید!
درخت گفت بی حسم !
رود گفت ریشه نداری ولی دریا تو را در آغوش خواهد گرفت !
درخت دیگر نمی شنید!
کمی دورتر از ساحل جزیره ای مرجانی وجود دارد و درخت قصه من در دل مرجانها با ماهی های کوچک رنگی صحبت می کند و داستان  رود و دره و سبزی را تعریف می کند و ماهی ها با تعجب می گویند!راست می گویی!!!و درخت قصه من دیگر درخت نیست دریاست!

یادم نمی یاد اینو کی نوشتم!توی کاغذهای کیفم پیداش کردم!
یادش بخیر!چقدر دلم می خواست دریا بشم!ولی الان چی مرداب هم نشدم!
درخت عجب خوشانس بود که سیل با خودش بردش!الان دریا شده و با ماهی ها داره حرف می زنه ما که لب دریا هم نرفتیم!
چه حیف!

بازم به استاد "شهیار قنبری":
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب، اسم خورشید داد
برای تمام نفس های من شعر گفت
مرا از ته خاک بیدار کرد
مرا شستشو داد، آغار کرد
مرا خط به خط خواند، تکرار کرد
شکار همه لحظه ها را به من یاد داد
برای من از شاخه برگی جدا کرد و گفت:
جنگل شو، شاعر
من از ارتفاع ترِ کاغذ و جوهر و عشق جاری شد
شبی کفشم از گَنگ تر شد
به من یاد داد ارتفاع ترِ گَنگ را در ته خواب گُنگِ سفر گم کنم
به من گفت:
گم باش و پیدا، که از سایه ها آفتابی تری

من و سایه را دوخت بر لاله
با لایه های گلایه
من و سایه را برد، تا پشت رمز و کنایه
من و سایه را برد، تا آفتابی ترین من
مرا در تمام نفسهای خود شیر داد
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب، اسم خورشید داد

حیفم اومد بعد از این همه فکر و کنکاش این عکس فوق هنری رو اینجا نشون ندم

کچل

|+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:37  توسط سرگردان  | 

بی نیازی

خیلی دلم می خواست اینقدر رشد کرده بودم که به راحتی جواب "نه" بدم!
خیلی دلم می خواست اینقدر بی نیاز بودم که به راحتی چشمام رو ببندم و نبینم !
خیلی دلم می خواست اینقدر قوی بودم که روی دلخواسته هام پام بزارم !
خیلی دلم می خواست اینقدر مرد بودم که مردانگی رو توی وجود خودم ببینم!
خیلی دلم می خواست اینقدر جسور بودم که حرفم رو بزنم!
خیلی دلم می خواست که بتونم کاری رو که دلم می خواد انجام می دادم!
خیلی دلم می خواست که خودم باشم!خود خودم!
خیلی دلم می خواست متنفر می شدم و عاشق می شدم!
خیلی دلم می خواست که آدم می شدم!شاید اگه آدم می شدم بعدش می تونستم یه انسان بشم و بعدش ابر انسان و شاید تهشم خدا!!!!
نمی شه خوب می دونم نمی شه!
خیلی گرفتار تر و آلوده تر از اونی هستم که فکر می کردم!خیلی درگیر تر از اونی هستم که فکر می کنم  و فکر هم می کنم خیلی آزاده هستم و خیلی هم درک می کنم اطرافمون و اطرافیانمون رو!ولی نه اینجوری نیست!نه تنها اینجوری نیست!بلکه همه ماها دچار توهم هستیم!یکی توهم عرفان داره!یکی توهم عشق!یکی توهم نفرت و ......!و همه برای خودمون دنیایی ساختیم توی یک پیله!که همه چیز رو در محدوده اون می بینیم و قضاوت می کنیم و تصمیم می گیریم و سعی می کنیم همه رو با معیارهای خودمون بسنجیم و هیچوقت هیچ کدوممون از خودمون نمی پرسیم که این پیله دیوارهاش تا کجا امتداد داره!
دیشب برای نمی دونم چندمین بار فیلم "ترومن شو"( The Truman Show ) رو دیدیم !این اثر جاوید و منحصر به فرد که این کمدین قوی "جیم کری" با هنرمندی تمام در اون نقش بازی کرد!فکر کنم خیلیا دیده باشن این فیلم رو ولی می تونم ادعا کنم که کوچکترین حرکات همه هنرپیشه ها را حفظ هستم و اونجایی که "ترومن" با هوشیاری حوادث رو دنبال می کنه و حدس می زنه همه اینها یک بازیه!واقعا توی خودم فرو می رم هردفه این فیلم رو می بینم!نگاهی فلسفی شایدم بیشتر عارفانه از دیدگاه متریالیستی غربی!جایی که به س ک س زدگی محکوشون می کنیم و همیشه سمبل فساد بودن!!!نگاهی که غیر عرفای قدیمی ما در فعل کسی به نظر من نداره این دیدگاه رو!!
کارگردان این فیلم آقایPeter Weir و نویسنده Andrew Niccol دیدگاهی عجیب به صورت مساله "من کی هستم و از کجا اومدم" دارن!نگاهی وحشتناک!جوری که حسش می کنی با گوشت و پوستت!!و وقتی فیلم تموم می شه و "ترومن" از در پشت استودیوی افسانه ای بیرون می ره و تمشاچی هایی که ۳۰ سال شاهد بزرگ شدن "ترومن"در مقابل دوربین بودن دیوانه وار اونو تشویق می کنن که از صحنه بره بیرون و تنها دختری که اونو عاشقانه دوستش داره اشک شوق می ریزه!!هی چی نمی تونی بگی!!
و اونجایی که Ed Harris در نقش  Christof که خدای این داستان و کارگردان این ماجرا در اون استودیو بوده براش اون نطق رو می گه واقعا به همه هستی شک می کنی!و من واقعا می بینم که ما ها هی داریم می ریم عقب!
و چرا من نمی تونم حتی به گوشه ای از این نگرش خیلی ساده برسم!منی که این همه منم می کنم
و این فیلم واقعا دیدن داره!چندین بار!حتی توصیه می کنم دیالوگ هاشو گیر بیارین و بخونین!معرکه است!!

و این تصویر آخرین لحظه فیلمه که "ترومن" خورده به ته دنیا و داره از پله ها بالا میره و زیر پاش اقیانوسه و بالای سرش آسمون و این شاهکاره فیلم بود  یه تصویر کاملا سوررئالیستیک و بقدری زیبا و جذاب طراحی شده بود که مدت ها به این تصویر فکر می کردم!
کاش همچین اتفاقی برای من می افتاد!
آزادی!من واقعا نیاز به آزادی دارم!دلم می خواد از این درها برم بیرون!دلم می خواد واقعا جای اون ترومن من از اون در می رفتم بیرون!
شاید لمس نکرده باشین!شایدم کرده باشین!نمی دونم!

کاش من جای اون بودم!
وقتی داری تنهایی فکر می کنی و این کتاب "در جستجوی زمان از دست رفته" نوشته "مارسل پروست" رو می خونی!کلا یاد بدهکاریات می افتی!ولی عجب کتابیه!عجب!باز خودا پدر مهاجرانی رو بیامرزه که سه جلد آخرش رو اجازه چاپ داد!اینا که مشو جمع کردن!

اینم دنبال اون فیلم بخونین!همچین حال میاین!

|+| نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:53  توسط سرگردان  | 

 
business article